شنبه 27 شهريور 1400  
 
 
گفت‏وگوى امام مصلح شيخ محمد حسين كاشف الغطاء با سفير انگليس (1)

مترجم: دكتر مليح السادات فردانى[2]

چه بسا ملاقاتى تصادفى در زندگى هر كس رخ مى‏دهد كه آثار آن از ديدارهاى از پيش تعيين شده ، به مراتب مفيدتر است . براى من نيز ملاقاتى از اين دست رخ داد . در غروب چهارشنبه 27 محرم الحرام 1372 ه به روش معمول ساير علما جهت مراجعه به بعضى كتب كتاب‏خانه مدرسه امام مصلح آيت اللّه محمد حسين كاشف الغطاء و ديدار و مذاكره با حضرت امام به مدرسه مزبور رفته بودم .

حضار در انتظار هيئت محترمى بودند كه به قصد ديدار از كتاب‏خانه عمومى مدرسه امام مى‏آمدند و البته چنين ديدارى اتفاقى ، برايم جالب و تحسين‏برانگيز بود . هم‏چنان چشم بر درب مدرسه در انتظار ورود اعضاى هيئت بودم تا اينكه وارد شدند ؛ در حالى‏كه سرجون تروتبيك سفير انگلستان در بغداد ، در پيشاپيش و جناب استاندار عباس بلداوى ، و مهدى هاشم قائم مقام نجف و افراد پليس ، و على غالب رئيس پليس كربلا ، و مترجم سفير و منشى مخصوص ، به دنبال او در حركت بودند .

پس از بازديد مهمانان از بعضى از قسمت‏هاى مدرسه ، هنگامى كه نتيجه مشاهداتشان را از برخى همراهان آنان جويا شديم ، در پاسخ گفتند : «تنها با سكوت اعضاى هيئت مواجه گشتيم» .

هنگامى كه سفير و همراهان وى در كتابخانه گرد آمدند ، جمعى از مدرسين و طلاب مدرسه با اصرار از امام كه آن زمان در خانه بودند ، درخواست كردند كه  جهت مصاحبه با سفير انگليس حضور يابند . حضرت امام در برابر كتابخانه عمومى در اتاق مطالعه آنها را به حضور پذيرفتند . در اين ملاقات علاوه بر هيئت مذكور ، بسيارى از فضلا ، اهل علم و چهره‏هاى سرشناس نجف نيز حضور داشتند . من  با مغتنم شمردن اين فرصت گران‏بها ، در گوشه‏اى از اطاق مطالعه نشستم تا از  مكالمه حضرت امام و سفير بريتانيا يادداشت بردارم . در اين جلسه كه در نوع  خود منحصر به فرد بود ، حضرت امام طى مدت دو ساعت به موضوعات مختلف و مفيد پرداختند .

پس از اتمام جلسه ، گروهى از فضلا از من درخواست كردند مشاهداتم را به نگارش درآورم تا ديگران نيز از احتياجات اين پدر روحانى و موضع‏گيرى‏هاى ارزشمند او در برابر استعمارگران آگاه گردند . اميد آنكه نشر اين اثر عموم مسلمين و مخصوصا اعراب و عراقى‏ها را سود بخشد و آنان را از در افتادن به دام گروه‏هايى كه در صدد ويران كردن پايه‏هاى دين و ديانت و عمران و آبادانى هستند ، برحذر دارد و بر هشيارى آنها از پيامدهاى بنيان برانداز و زيان‏بار استعمار بيفزايد . ما حتى الامكان سعى در ضبط دقيق عبارات گفت و گوهاى جارى ميان طرفين مذاكره داشته‏ايم ؛ البته گاه به خاطر تنوع موضوعات مواردى نيز از قلم افتاده است .

در خطبه‏اى از امام اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه چنين آمده است:

ان اللّه سبحان اخذ على العلماء أن لايقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم...  ؛

خداوند سبحان از علما پيمان گرفته است كه بر سيرى ظالم و گرسنگى مظلوم  صبر نكنند... .

اين عبارتى بود كه امام كاشف الغطاء سخن خويش را بدان آغاز كرد .

 

بيانات حضرت امام كاشف الغطاء خطاب به سفير انگلستان

شما شخصيتى محترم و نماينده دولتى عظيم هستيد و من نيز  ـ  هر چند خود اين گونه نمى‏پندارم  ـ  نماينده بزرگ‏ترين امت مى‏باشم ؛ امتى متشكل از ميليون‏ها مسلمان عرب و غير عرب در همه اقطار بلاد ، مانند ايران ، افغانستان ، چين ، تبت و ... ، كه همگى اينها رأى و فرمان مرا گردن مى‏نهند .

ملاقات ميان چنين شخصيت‏هايى معمولاً به ندرت پيش مى‏آيد و در طول ده‏ها سال ممكن است گاه به طور اتفاقى حاصل شود ؛ ولى اكنون اين مهم انجام گرفته است ؛ پس سزاوار نيست كه بدون در بر داشتن فايده‏اى براى دو امت پايان پذيرد . ما هم به هدف عالى و نهايى خود نايل نخواهيم شد ، مگر از طر يق ترك تعارفات سياسى و آنچه شما آن را ديپلماسى مى‏ناميد . بر ما لازم است تا حقيقت را آشكارا باز گوييم و نصايح را خالى از هر نوع سازش و مسامحه‏اى  ـ  آن‏گونه كه هست ، تلخ يا شيرين  ـ بيان كنيم» .

سفير گفت: «من ضمن تشكر از شما آماده شنيدن هستم» .

حضرت امام فرمودند: «ما اعراب و بلكه عموم مسلمين و شما  ـ  گرچه از شدت ضربان سختى كه بر ما وارد كرده‏ايد ، قلب‏هايمان پرخون است ؛ مصايب و ضربات دردآورى كه حتى قضيه فلسطين در برابر آن كوچك است  ـ  اكنون دچار دشمن مشترك و سرسختى هستيم كه تنها دشمن ما و شما نيست ، بلكه دشمن بزرگ‏ترين نعمت خداى تعالى بر بشر يعنى انسانيت ، فضيلت و آزادگى است ، دشمن آزادى فردى و اجتماعى است كه انسان را به صورت ابزارى مكانيكى بدون هر اراده و اختيارى در مى‏آورد .

اين دشمن كرامت و فضيلت چنان سرسخت است كه نه فقط كمر به نابودى ما و شما بسته ، بلكه از يك سو ، در پى قطع همه ريشه‏هاى مكرمت‏ها و فضيلت‏ها برآمده و از سوى ديگر ، در پى قطع روابط خانواده است . اين دشمن با رشد و نموّ خود ، چنگال‏هايش را بر اقصى نقاط هر قاره بلكه تمامى سرزمين‏ها گسترانده و فضاى مقدس خانواده را نيز آلوده ساخته است . اين مبانى كه شما آن را مبانى ويرانگر مى‏ناميد ، در نظر ما مبانى مسموم‏كننده‏اى است كه اصل و اساس انسانيت را مسموم مى‏كند و روح فضيلت را منهدم و نابود مى‏سازد .

بر ما لازم است دست يارى به هم دهيم و به مبارزه با آن برخيزيم و قبل از اين كه كمر به نابودى و هلاكت ما بندد ، خود در صدد نابوديش برآييم . قبل از هر چيز لازم است در جست و جوى سبب انتشار وسيع اين مبادى باشيم ؛ پديده شومى كه با همه گستردگى‏اش حتى به نجف هم هجوم آورده ؛ نجفى كه سنگ بناى اوليه آن بر اساس تقويت دين و نشر فضايل اخلاقى بنا نهاده شده است ؛ شهرى كه با غرس نهال فضيلت در تربت مطهرش همچون دانشگاهى عظيم ، هر كاروانى را به سوى خويش جذب كرده و بيش از هزار سال است كه شيفتگان علوم دينى  ـ  از هر ديار  ـ  رو به سوى آن دارند و علماى فاضل بسيارى با كسب درجه اجتهاد از آنجا راهى ديار خويش مى‏گردند . خوب بينديش ! چگونه اين تبليغات سوء در نجف كه يك سرزمين اسلامى محض است ، ريشه دوانده ، بى‏آن كه از پشتوانه عقلى و منطقى و يا پشتوانه مالى برخوردار باشد . دامنه وسعت آن در نجف به حدى است كه حتى تشكيلات و سازمان‏هايى به راه انداخته و جوانان فعال و پرشورى را نيز به كار گرفته است . مسئوليت سنگينى بر دوش ما است ، بدين سان كه بايد با جديت تمام براى كشف علت انتشار وسيع اين پديده به كاوش و تحقيق بپردازيم .

مسلما هر معلولى را علتى و هر امر حادثى را سببى است . اگر سبب و علت چنين درد كشنده‏اى را بشناسيم ، يافتن دارو و علاج آن به مراتب آسان‏تر خواهد بود . به اين مناسبت داستانى را كه در اوايل جنگ جهانى دوم ميان ما و يكى از سياستمداران انگلستان رخ داد ، ذكر مى‏كنيم:

در جنگ جهانى دوم كه بين متفقين و نازى‏ها جريان داشت ، سردمداران و هم‏پيمانان حكومت عراق تصميم به دستگيرى تعداد بسيارى از شخصيت‏هاى عراقى مخصوصا بزرگان بغداد گرفتند . جوانان متهم به نازى بودن شدند ، بدون آن كه در اين باره تحقيقى به عمل آيد و يا محاكمه‏اى صورت گيرد ، فقط مورد سوءظن و تهمت قرار گرفتند . آنها را در منطقه‏اى ميان نجد و عراق معروف به «نقرة السلمان» كه در صحراى شنى و دره عميقى قرار داشت و محلى بسيار كثيف و بد آب و هوا و بدترين تبعيدگاه بود ، بدون آب و غدا در چادرهايى نازك كه در برابر سرما و گرما كمترين مقاومتى نداشت ، اسكان دادند . در آن جا تنها يك يا دو چاه با آب تلخ و مرگ‏آور وجود داشت ؛ در حالى‏كه در ميان بازداشت شدگان افرادى محترم و شرافتمند بودند كه در زندگى خود از رفاه و تمكن مالى برخوردار بودند .

گروهى از آنها از جمله مرحوم سيد محمد عبدالحسين ، در نامه‏هاى طولانى كه به من مى‏نوشتند ضمن شكايت از وضع خوار كننده خود ، از من درخواست مى‏كردند كه من نزد حكومت وساطت كنم تا به جاى بازداشت و زندانى كردن آنها ، آنان را به قتل رسانند ؛ چرا كه زندان آنها هولناك‏تر و سخت‏تر از زندان شيطان در مكزيك يا كنيا بود . هرگز توان توصيف آن‏همه رنج و غمى را كه به خاطر اين جماعت متحمل شدم ، ندارم ؛ جماعتى كه دست سرنوشت چنين فرجام شومى را براى آنها رقم زده بود .

در دستگاه حاكمه انگلستان در آن زمان سياستمدار متنفذى بود معروف به ميجر . سياست بريتانيا در آن دوران مدارا با علماى دين خصوصا علماى عرب بود و ميجر از اين نظر سياستمدار منحصر به فردى بود كه خصلت مغولى و تاتارى داشت . اين شخص از طرف حكومت نزد من فرستاده شد و ضمن احوال‏پرسى پيغام داد اگر حاجتى داريد ، بفرماييد تا اجابت كنم . مسلما پاسخ من منفى بود ؛ البته خود آنها از علت اين توجه به عنايت ويژه به من آگاه‏تر بودند . آن فرستاده مرتبا تكرار مى‏كرد كه من به زودى به نجف مى‏آيم و به سعادت زيارت شما نايل مى‏شوم . ولى من در اين ميان به فكر يافتن راهى براى كمك به زندانيان بودم تا آنها از نقرة السلمان نجات يابند .

روزى قبل از ظهر ، فرستاده‏اى از طرف قائم مقام كه آن روز لطفى ابو عامر بود ، آمد و گفت: ميجر الآن از طرف حكومت آمده و در منزل من غذا خورده و تصميم دارد عصر شما را ملاقات كند . ساعتى را معين فرماييد كه مزاحم استراحت شما نشويم . به او گفتم: ساعت 10 .

چنان‏كه شوكى بر من وارد شده باشد ، با خود گفتم: شايد خداوند آزادى اين زندانيان مسكين را اراده كرده است: «اذا اراد اللّه امرا هيّأ اسبابه» . آن دو در ساعت مقرر به غرفه من در مدرسه آمدند . ميجر به زبان عربى تسلط كامل داشت و ما نيازى به ترجمه نداشتيم . بعد از تعارفات معمول به او گفتم: مى‏خواهم با شما سخنى بگويم كه شايد برايتان سودمند باشد . او در پاسخ گفت: من نيز براى همين آمده‏ام . گفتم: آيا مى‏دانى در عراق تبليغات نازى‏ها قوى شده است ؟ گفت: آرى . گفتم: آيا مى‏دانى چه كسى به اين تبليغات دامن مى‏زند و آن را رشد و نمو مى‏دهد ؟ گفت: نمى‏دانم . گفتم: باور مكن آلمانى‏ها به نجف برسند و حتى يكى از نازى‏ها و طرف‏داران آنها مخفيانه يا آشكارا به نجف بيايند و چنين تبليغاتى را راه‏اندازى كنند . گفت: پس اين تبليغات از كجا است ؟ گفتم: پس اين تبليغات نه كس ديگر و شما جماعت انگليسى‏ها قوى‏ترين مبلغين اين مبدأ و برانگيزاننده مردم به سوى آن و محبوب جلوه دهنده آن نزد همگان هستيد ! از روى خشم تكانى خورد و گفت: پس چگونه است كه بمب‏هاى آنها بر لندن فرود مى‏آيد و شهروندان ما را مجبور به فرار به سوى پناهگاه‏ها مى‏كند ؟ گفتم: بلى ! بدرفتارى و سياست سخت و خشن و بى‏پرواى شما نازى‏ها را در ميان مردم محبوب كرده و آنها مى‏خواهند به هر وسيله ممكن از دست شما خلاص شوند ، مثل غريقى كه به هر شيئى كه به دستش بيايد ، متشبث مى‏شود تا از هلاكت رهايى يابد . خشم او شعله‏ورتر شد و گفت: مگر ما با مردم چه كرده‏ايم ؟ به او گفتم: شواهد فراوان است ، ولى من فرصت كافى ندارم ، تنها به ذكر يكى از آنها مى‏پردازم:

از شما مى‏پرسم آيا اين افرادى كه در نقرة السلمان بازداشت كرده‏ايد ، دزدان راهزن و يا جنگ‏جويان هستند ؟ اگر اين تعابير درست باشد ، غايت مسئله اين است كه اينان مجرمين سياسى‏اند و ما چنين شنيده‏ايم كه براى مجرمين سياسى در زندان و سايل آسايش را پيش از خانه فراهم مى‏كنند . آن گاه شمه‏اى از وضع اسفناك زندانيان را شرح دادم . ميجر گفت: آيا ما آنها را زندانى كرده‏ايم ؟ گفتم: مرا به خود واگذار ؛ من برايت از واقعيت‏ها و حقايق سخن مى‏گويم ، سعى نكن مرا فريب دهى . ما و شما شيئى واحديم ، ولى در بوته آزمايش شما چنان ذوب شده‏ايم كه هيچ كيان و موجوديتى برايمان باقى نمانده است .

الحق كه آن مرد در سياست عفريتى بود ، ولى در برابر من خود را ساده و ضعيف جلوه مى‏داد ؛ گويى در صدد فريب دادن نيست !

پس گفت: بازداشت شده آب يخ براى نوشيدن مى‏خواهد و بستر نرم براى خوابيدن ؟ ! گفتم: هرگز ! نه آب يخ و نه آب زقوم ، بلكه همان آبى كه به حيوانات و گياهان مى‏دهيد ، به آنها بدهيد تا رمقى براى زندگى داشته باشند . اى كاش شما آنها را محاكمه مى‏كرديد  ـ  ولو در حد متعارف  ـ  آن گاه تصميم به بازداشت يا كشتن آنها طبق اراده و ميلتان مى‏گرفتيد .

وقتى خود را محاصره شده ديد و زبانش كوتاه شد ، وعده مساعد داد و پس از چند روز زندانيان را از نقره السلمان به عماره منتقل كردند تا قدرى احساس راحتى كنند .

 

انحطاط كشاورزى در عراق

امام كاشف الغطاء در ادامه چنين افزودند: «علت انتشار نازيسم در آن روز ، همان علت انتشار كمونيسم است كه امروزه شاهد آنيم . توضيحا خدمتتان عرض كنم: آغاز تلاش‏هاى بريتانيا جهت استيلا بر عراق و سوء استفاده از منابع و بركات آن ، جنگ جهانى اوّل نبود ، بلكه به صد سال قبل از آن باز مى‏گردد و اكثر آنها در ايام حكومت ترك‏ها انجام شده است .

هفتاد سال قبل كه ما متولد شديم ، مصادف بود با زمان سلطنت سلطان عبدالحميد كه اين پادشاه و ياليوزخانه وى و همچنين ساير پادشاهان پس از او ، همگى از اعوان عراقى‏ها بودند كه آنها را به بندگى مى‏كشاندند .

سلاطين ترك بزرگ‏ترين مبلغان بريتانيا در عراق بودند كه تلاش مى‏كردند با محبوب جلوه دادن انگليستان ، عنصر ساكسون را به عنوان عنصرى نمونه معرفى كنند ؛ به نحوى كه در ميان عراقى‏ها چنين شايع شده بود كه دولت عادل همان دولت بريتانيا است و اگر كسى مى‏خواست نام انگلستان را ببرد ، مى‏گفت : «دولت عادل بريتانيا» . اين مسئله چنان در زواياى ذهن مردم جاى گرفته بود كه حتى مردم عامى مى‏پنداشتند اگر انگلستان بر اين كشور حكومت كند ، عراق را به باغى از باغ‏هاى بهشت تبديل مى‏كند ، بدون آن كه حتى يك وجب از عمران و آبادانى محروم كند . در آن دوران اوليه از آن زمين‏ها به سواد العراق يا دوران باغ‏هاى طلايى تعبير مى‏كردند .

وقتى آتش جنگ جهانى اوّل شعله‏ورتر شد و انگلستان با كشتى‏هايش از فاو به بصره هجوم آورد ، چهره‏هاى عراقى‏ها با تركان بود ، ولى قلوب آنها با انگلستان ! كار چندان بالا گرفت كه به دولت جديد وعده همكارى دادند ، گويى به زودى با طرد تركان از سرزمين‏هايشان خير و سعادت به آنها روى خواهد كرد . با اين كه به عنوان دولتى مسلمان محسوب مى‏شدند ، زمام امور خود را در اختيار انگلستان قرار دادند و برايش امكان تاخت و تاز را فراهم كردند . اگر كمك و هميارى اهالى و شورش‏هاى متوالى آنها بر ضد تركان در حلّه و نجف و ديگر اماكن نبود ، انگلستان بر آنها تسلط يافته بود .

عوامل مؤثر در فتح عراق براى انگلستان ، در حقيقت اهالى و عشاير عراق بودند ، نه مانورهاى نظامى انگلستان و كشتى‏ها و سخنرانى‏هاى سردمداران آن ، كه در آغاز عمليات در برابر خيل جمعيت مى‏گفتند : «ما آزاد كنندگان و آباد كنندگانيم ، نه فاتحان و نه استعمارگران» . ما هم آن‏قدر صبر پيشه كرديم تا اين كه كاسه صبرمان لبريز شد . عراقى‏ها شاهد چيزى جز انتقال از بد به بدتر نبودند . آبادسازى انگلستان ، ايجاد صحراها و كوير از پى كوير بود . جناب رئيس السفراء ، آيا آنهمه اراضى وسيع را كه با اتومبيل شخصى‏تان بين كربلا و نجف پيموديد ، مشاهده كرديد ؟ آيا مشاهده كرديد به چه وضعيتى افتاده ؟ آنهمه اراضى مستعد كشاورزى و عمران و آبادانى ، امروز تبديل به بيابانى خشك و خالى شده ، نه آبى دارد ، نه سبزه‏اى ؛ در حالى كه شط فرات كمتر از دو ميل با آن فاصله دارد .

اگر شما مى‏خواستيد قدرى به اين زمين‏ها توجه كنيد ، براى آبادانى آنها تعدادى موتورخانه نصب مى‏كرديد و يا نهرهايى احداث مى‏كرديد ، آن‏وقت معلوم مى‏شد چه ثروت‏هاى هنگفت و خيرات و بركات فراوانى به همراه مى‏آورد و مى‏توانست وسيله اشتغال عده كثيرى از بيكاران باشد . همچنين درآمد اضافى آن براى تأمين هزينه چندين سال عراقى‏ها و مستمندان كافى بود و بالأخره ثمرات آن به حدى مى‏رسيد كه مصداق اين قول شود:

 

ما تجمع الصعوة في عامها

 يأكله الباز بمنقاره

 

«آن چه را صعوه براى خوراك يك سالش جمع مى‏كند، باز به يك‏باره با منقار خود مى‏بلعد».

در ديگر اراضى قحطى‏زده عراق نيز وضع از همين قرار است ؛ حال آن كه عراق صاحب دو منبع دجله و فرات است . آيا جزيره ميان دجله و فرات را ديديد ؟ در دوران عباسيان به قدرى سرزمين‏هاى مستعد و باغ‏ها و مزارع متصل به هم فراوان بود كه كينه شريف مرتضى علم الهدى ، ابوالثمانين شده بود ؛ زيرا صاحب هشتاد قريه ميان دو نهر مسيّب و محموديه بود . اين از جهت عمران و آبادانى و آنچه پس از اشغال براى عراق پيش آمد ، ولى امروز... ؟

از نظر اقتصادى كافى است فقط تصويرى از وضعيت خرما در اين سرزمين ارائه كنم . خرما بزرگ‏ترين كالاى صادراتى عراق و مايه قوام معيشت اهالى آن محسوب مى‏شود . قيمت يك طغار آن حدودا 20 تا 30 ليره ذهبى عثمانى كه معادل شصت تا نود دينار است ، برآورد مى‏شود . سال‏هاى جنگ و كمى بعد از آن را در نظر بگيريد . از آن زمان كه چنگال‏هاى استعمار در اين ديار فرو رفت ، وضعيت به گونه‏اى شد كه امروز قيمت يك طغار خرما بين پانزده تا بيست دينار در نوسان است و بعد از كسر هزينه‏ها بيش از هشت تا ده دينار  ـ  كه قيمت يك كيسه شكر است  ـ  باقى نمى‏ماند ؛ يعنى بيست پيمانه خرما هموزن شكر يا قهوه است و بر اين منوال ساير واردات و صادرات قياس مى‏شود . و از اين رو است كه فقر عموميت مى‏يابد و بدبختى و بيچارگى در ميان مردم عراق منتشر مى‏شود و ثروت تنها در انحصار معدودى افراد متمكن قرار مى‏گيرد .

اما در زمينه مسائل اخلاقى ، نشر فساد و گسستگى رشته ارزش‏هايى از قبيل عفاف و كرامت و تبديل آنها به فسق و فجور و بى‏بند و بارى  ـ  مخصوصا در ميان جوانان و نسل جديد  ـ  به گونه‏اى است كه فحشا فراگير شده و فساد و شراب‏خوارى به شكل وصف‏ناپذيرى منتشر گشته است . هر چند تعداد مدارس افزايش مى‏يابد و دايره تعليم گسترده‏تر مى‏شود ، از تربيت صحيح نسل جوان خبرى نيست و نه ما و نه شما تحصيلات و اخلاق و فرهنگى صحيح به دست نمى‏آوريم . تنها هدف يك دانش‏آموز از ورود به مدرسه ، دستيابى به مدركى است تا به مدد آن به شغل و منصبى نايل شود كه هم مواهب را نابود مى‏كند و هم ضمير و وجدان را مى‏ميراند . كجا است آن شغل‏هاى آزاد ؟ معارف فقط در وظايف منحصر شده و رهبران و دستجات مختلف به گمراهى و ضلالت افتاده‏اند» .

 

در جستجوى استقلال

«اين اشاره‏اى كوتاه بود به آنچه عراق پس از ورود اين مدعيان آزادى و آبادى شاهد آن بوده است» .

سفير در پاسخ اين بيانات ، كه هم مشاهده عينى و هم وجدان مؤيد آن است ، چنين گفت: «شما به ما مى‏گفتيد: بياييد و ما را از دست ترك‏ها رهايى دهيد ! ما هم مال و جان فداى شما كرديم . قبور انگليسى‏ها در سرزمين شما شاهد ما است كه ما در سرزمين شما در واقع به دنبال آبادانى و عمران بوديم و با همه توان فرزندان شما را به تحصيل وا داشتيم ، ولى شما با به راه انداختن شورش‏هاى پى‏در پى بر ضد ما اعلام استقلال كرديد و گفتيد مى‏خواهيم خودمان مستقلاً حكومت را تجربه كنيم و راه ترقى بپيماييم . ما هم اين امر را بر عهده شما گذاشتيم . پس اگر در امر آبادانى كوتاهى و تقصيرى شده ، شما خود سزاوار ملامتيد ، نه ما ؛ زيرا شما خود عهده‏دار اين امر شديد و اجازه نداديد ما اقدام كنيم ؛ با اين همه ، پيشرفت كاملاً محسوس و روشن است .

طغيان سيل پايه بسيارى از ساختمان‏ها را فرا گرفت و آب حتى قصر پادشاه را نيز احاطه كرد ، ولى قصر مزبور در همه اين سال‏ها از هر خطر در امان بود . ما در سال گذشته پول فراوانى به شما داديم تا ببينيم چگونه به مصرف مى‏رسانيد» . حضرت امام در اين لحظه لبخندى زدند .

سفير ادامه داد: «من با شما از حقايق سخن مى‏گويم ، ولى گويى شما در پى مغالطه و گيج كردن من هستيد . اميدوارم بدانيد من با روحيه تفاهم و اخلاص و عشق به حق و نصيحت با شما گفت و گو مى‏كنم ، پس با بغض و دشمنى به من نظر نكنيد» .

امام كاشف الغطا: «بلى ، شما به ما استقلال ديد ، ولى حقيقت اين است كه اين استقلال دروغين و ساختگى بود . آنچه تغيير كرد ، رنگ‏ها ، اوضاع صورى و اشكال بود ، ولى روح همان روح بود . وزارتخانه‏ها ، پارلمان‏ها و مجلس شيوخ و نمايندگى‏ها مثل اشباح و سايه‏هايى بودند كه با ايما و اشاره اين ارواح به حركت در مى‏آمدند . همه اينها به حساب شما است ؛ زيرا همه ساخته و پرداخته شما محسوب مى‏شوند و كمتر كسى است كه چنين وضعيتى بر او پنهان باشد يا بپندارد استقلال و مردانى واقعى وجود دارد . اين همان است كه ما آن را استغلال (سوء استفاده) مى‏ناميم و شما آن را استقلال نام مى‏نهيد .

اما راجع به اين سخنتان كه سيل قصر پادشاه را هم احاطه كرده ، ولى قصر از خطر محفوظ مانده ، بايد گفت قصر پادشاه چندان مورد نظر ما نيست ، بلكه ما كوخ كشاورز را مهم مى‏دانيم . كشاورزى كه از كدّ يمين و عرق جبين و ساييدگى خطوط انگشتانش قصر پادشاه بلكه قصر كريمه را بنا كرده ، چنين كشاورزى در خانه‏هايى مانند گور سكونت دارد و به بركت تلاش‏ها و رنج‏هاى او است كه شما در قصرها مسكن گزيده‏ايد . خوراك او ارزن و نان جو سياه است ، ولى شما مرغ و زعفران و خوراك‏هاى لذيذ مى‏خوريد و ديباج و حرير و استبرق مى‏پوشيد . آن كشاورز روى حصير و خاك مى‏خوابد ، ولى شما بر حرير و ابريشم مى‏غلتيد . اين است اوضاع هر سال ، حتى تا امروز هم سيلاب همه زراعت و دام و كوخ او را در خود فرو برده و او را بيش از پيش فقيرتر كرده است» .

 

فوايد نفت

«در مورد پولى كه شما هر سال به ازاى دريافت نفت به عراق مى‏پردازيد و هنوز وعده افزايش آن را مى‏دهيد ، بايد بگويم به واقع پول گزافى است ؛ ولى من بنا ندارم در خصوص موضوع استفاده‏هاى شما از نفت مفصلاً وارد سخن شوم .

نفت اين طلاى سياه  ـ  و در حقيقت بلاى سياه  ـ  اكنون محور جنگ‏هاى بين‏المللى و درگيرى ميان ملت‏ها شده است . فعلاً به نسبت آنچه مى‏دهيد ، در مقابل آنچه مى‏گيريد نيز نمى‏پردازيم . با اين وجود ، هر چند خودتان مى‏دانيد ، باز بايد تفهيمتان كنيم كه آنچه را از طرف راست مى‏دهيد ، مجددا همان را از طرف چپ باز مى‏ستانيد . منشأ پول از لندن است و دوباره به لندن باز مى‏گردد . شما و دست پرورده‏هايتان به خوبى به اين امر واقفيد ؛ بنابراين نياز به شرح مفصل و ثبت فهرست نيست . اى كاش دستگاه محاسبه كننده‏اى وجود داشت تا نسبت ميان آنچه را كه از اين رهگذر صرف عراق مى‏شود در مقايسه با آنچه به نفع استعمار مصرف مى‏شود از قبيل ذوب آهن ، بنادر ، پل‏ها ، پايگاه‏هاى نظامى و لشكرى و نظاير آن را مى‏سنجيد تا روشن شود كه آيا سهم عراق از اين معامله چيزى جز سهم يك روباه و خرگوش از طعمه شير است ؟ و آنچه اضافه مى‏آيد ، حقيقتا مبلغ هشتصد هزار دينار بوده كه عراق بابت ذوب آهن پرداخته است ؟ اگر هم تصديق كنيم كه شما آن را به مصرف رسانده‏ايد ، اين سؤال مطرح است كه آيا جز در راه مصالح شما صرف شده است ؟ وانگهى مبالغى را كه شما از كشور خود در اين راه مايه مى‏گذاريد ، تنها به ميزان يك دهم سهم عراق در اين معامله است» .

 

حقيقت استعمار

«استعمار به معناى صحيح آن  ـ  كه عمران و آبادانى و رعايت مصالح هر سرزمين و اهالى آن است  ـ  نه تنها براى ما قابل تحمل است ، بلكه به آن خوشامد نيز مى‏گوييم ، ولى اگر در معناى متضاد به كار رود ، طبعا از آن دورى مى‏كنيم و با همه قوا به آن به مبارزه مى‏پردازيم .

طلوع استعمار از دول غربى بلكه از آمريكا بود ؛ آمريكايى كه به تازگى پا به مدرسه استعمار گذارده و نزد استاد پير خود چرچيل ، شاگردى كرده ، سپس گاه از موضع موافق و گاه مخالف با او وارد عمل شده است . نزد اين جماعت ، استعمار مانند دزدى است كه وارد خانه‏اى مى‏شود و همه وسايل و هر چه را به دستش مى‏آيد  ـ  جزئى و كلى  ـ  بر مى‏دارد و صاحب‏خانه هم تماشاگرى است كه هيچ نيروى دفاع ندارد . اگر فرياد بزند ، از در خطر بودن جانش بيمناك است . اگر هم گريه و زارى كند ، دزد مى‏گويد من آمده‏ام اثاثيه تو را بگيرم تا بدين وسيله خانه‏ات را آباد سازم و از خرابى و ويرانى حفظ و نگه‏دارى كنم . اگر همه اهل خانه براى اخراج دزدان شورش كنند ، دزدان با آهن و آتش به مقابله با آنها مى‏پردازند ؛ چنان‏كه فرانسه امروز با تونس و مراكش و الجزاير چنين مى‏كند . بر شما و نيز بر امم متحده و يا ملحده فرض و واجب است كه آنها را از چنين اعمال وحشى‏گرانه و ظالمانه باز دارند . البته ما مى‏دانيم كه شما اين كار را به خاطر دل‏سوزى در حق امتى كه از هر سلاحى به جز سلاح ايمان و اخلاص در دفاع از حقش محروم است ، انجام نمى‏دهيد ؛ چرا كه اصلاً در قاموس شما واژه‏هاى رحم و شفقت و دل‏سوزى وجود ندارد ؛ وجدان‏هايتان هم مانند قاموس‏هايتان از چنين مفاهيمى به كلى بيگانه‏اند ، بلكه از اين جهت كه دشمن كينه‏توز شما خود را به سلاح شفقت و دل‏سوزى مسلح نكند و چهره شما را نزد ساير امت‏ها كريه و زشت جلوه ندهد ، چنين واژه‏هايى را به عاريت مى‏گيريد  .  چنين اعمال فجيعى مايه روشنى چشم دشمن شما ، كونيسم ، است . با وجود چنين اعمالى از شما و سوء سياست و طمع‏ورزى‏تان در حق مردم ما ، چگونه با كمونيسم مبارزه كنيم ؟»

سفير در پاسخ گفت: «اهالى تونس ، مراكش والجزاير ، بيچارگانى فقير بوده‏اند كه اكنون غنى شده و عليه فرانسه به طغيان برخاسته‏اند . اما مبارزه با كمونيسم از طريق نهضت علماى دين و رهبران روحانى و ارشاد و تربيت جوانان محقق مى‏شود . همچنين بايد جوانان را از اين‏گونه مبادى كه اوضاع جهان را دگرگون كرده ، برحذر داشت . بنابراين لازم است آنها در مدارس و محافل شما به طريق صحيح توجيه شوند و تعليم و تربيتى صالح  ـ  و نه ويران‏گر  ـ  در مورد آنها انجام پذيرد» .

امام به او چنين فرمود: «من در صدد طرح قضيه مدارس و جوانان و تعليم آنها نبودم ، ولى مرا وادار به پرداختن به اين موضوع كرديد . بدانيد من اين مدرسه را با شش كلاس تأسيس كردم ، هم اكنون حدود سيصد جوان متين و منظم و تعدادى استاد با حقوق ثابت و مدير اداره در آن مشغول به كارند . در كنار اين مدرسه كتابخانه‏اى با كتاب‏دار و مستخدم براى استفاده محققين داير است . مردم و رؤساى عشاير ، مردمى شرافتمند و ياور علما هستند و مدارس دينى با كمك‏هاى خيريه آنها اداره مى‏شود ؛ از اين رو ، نيازى به كمك و بخشش حكومت ندارد . مالياتش هم از ملت است ؛ ولى از زمانى كه اوضاع دگرگون شده و از انجام اعمال نيك ممانعت به عمل مى‏آيد و ثروتمندان فاسد شده‏اند و مظاهر لهو و لعب و زخارف بغداد مردم را به فساد كشانده و تمدن رسوا و فاحش ، آنها را به بازى گرفته است ، مدارس دينى هم به عسر و حرج افتاده‏اند و راه اداره كنندگان و طلاب مسدود شده است . لذا بر حكومت لازم است در اين شرايط جهت حفظ موجوديت چنين مدارسى با ارائه كمك‏هاى كافى به رفع نيازهاى آنها بپردازد تا بتوانند رسالتى را كه بر عهده دارند ، به انجام رسانند و در برابر اين مبانى و مبادى فاسد و خبيث مقاومت كنند . هر سال در فصل امتحانات هيئت بازرسين رسمى در مراسمى كه همه اساتيد و طلاب و جوانان محترم حضور دارند ، جهت اعطاى مدارك حاضر مى‏شوند . كجا است كمك و مساعدت حكومت‏هايى كه پى در پى بر كرسى قدرت تكيه مى‏زنند و كجا است كمك‏هايى كه طلاب و يا كتابخانه‏ها به واسطه آن به رفع احتياجات خود بپردازند ؟ البته ساليانه از طرف مؤسسه معارف كمك بسيار ناچيزى مى‏شود كه به قدر مخارج يك يا دو ماه هم نيست و كمتر از اين مقدار مبلغ ناچيزى است كه اداره اوقاف مى‏پردازد ؛ حال آن كه اداره اوقاف مؤسسه خيريه‏اى است كه جا دارد همه تلاش خود را در راه توسعه فرهنگ دينى و رشد طلاب علوم شرعى به كار گيرد . آيا با چنين وضعى مى‏خواهيد ما نسلى صالح و جوانانى تحصيل كرده تربيت كنيم كه قدرت مقابله در برابر كمونيسم را داشته باشند ؟ عدل و انصاف و مساوات كجا است ؟ شما انگليسى‏ها مدعى دوستى با ما هستيد ؛ پس بر ما مسلمانان نيز واجب است كه فقط از روى صدق و راستى با شما سخن بگوييم و حقايق را بى‏پرده و آشكارا مطرح كنيم . من هم در هر مقامى كه باشم ، از مرز صراحت پا را فراتر نمى‏نهم» .

 



[1]  اين گفت وگو در دو نوبت به تاريخ 27 محرم الحرام و 20 جمادى الاولى سال 1373 ق انجام شده است (محاورة الإمام المُصلِح كاشف الغطاء الشيخ محمّد الحسين مع السفيرين البريطانى والاميركى في بغداد بمناسبة زيارتهما لسماحته في مدرسته في النجف ، المطبعة بحيدرية النجف ، 1373 ه / 1954 م) .

 

[2]  . كتاب تعامل ديانت و سياست در ايران ، ص265  ـ  320 ، تأليف: موسى نجفى ، چاپ اول تابستان 1378 ، انتشارات موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران .

 

 
امتیاز دهی
 
 

 
خانه | بازگشت | حريم خصوصي كاربران |
Guest (PortalGuest)

دبيرخانه كنفرانس‌هاي بين‌المللي
مجری سایت : شرکت سیگما