يكشنبه 28 شهريور 1400  
 
 
گلبرگ‏هاى خاطره

جعفر الخليلى

 

نخستين ديدار

... نخستين بار او را ديدم در يكى از اتاق‏هاى زاويه جنوب شرقى صحن اميرالمومنين عليه‏السلامدر نجف بود كه با چند تن از طلاب علوم دينى مباحثه مى‏كرد . من همواره نخستين برخورد با او را به ياد دارم و قيافه‏اش در نظرم مجسم است: مردى بلند قد ، داراى محاسن مشكى و قامتى مناسب بود . حركاتش هنگام ورود و خروج نشان مى‏داد كه وى از اطمينان به نفس برخوردار است .

 

مكاتبه و ملاقات با ريحانى

شايد نخستين چيزى كه باعث شهرت شيخ محمد حسين كاشف الغطاء در خارج نجف گرديد ، مكاتباتى بود كه ميان او و امين ريحانى صورت گرفت . اين مكاتبات در زمينه تبادل آرا و نقدهايى بود كه تمام خوانندگان عرب زبان را على‏رغم اختلاف عقيده و آيينشان ، به شگفت واداشته بود . بعدها اين نامه‏ها جمع‏آورى و به نام المراجعات الريحانيه چاپ شد .

كاشف الغطاء به خاطر مراعات حال عوام  ـ  كه ريحانى را بى‏دين يا لااقل طرف‏دار انگليس مى‏دانستند  ـ  يا به هر دليل ديگرى كه خود وى داشت ، در صدد برآمد در خلال زيارتش از نجف از روبه‏رو شدن با ريحانى خوددارى كند . با اين حال ، سرانجام اين رويارويى صورت گرفت .

در اين برخورد ، ريحانى نگاهش به نوشته‏هايى كه در برابر شيخ وجود داشت ، افتاد . درباره آنها سؤال كرد . به او گفتند: اينها پيش‏نويس رساله‏اى است كه شيخ آن را درباره واجبات دينى مانند نماز و روزه و حج و امثال اينها نگاشته است . ريحانى رو به شيخ كرد و گفت: «به نظر من ، تو براى اين كارها آفريده نشده‏اى ، مقام و مرتبه تو بالاتر از اين است كه دست از اصلاح جامعه‏بردارى و وقت خود را به اين كارها تلف كنى...» .

و هنگامى كه ريحانى خواست از نزد شيخ خارج شود ، گفت: كاشف الغطاء از دوستان بسيار عزيز ما بود كه مسئله دين ، اين دوستى را ميان ما به هم زد .

از آن پس ، مردم از ديدار ريحانى با شيخ و بحث‏هاى ادبى ، اجتماعى و دينى‏اى كه ميان آن دو مطرح گرديد ، بسيار سخن مى‏گفتند ، ولى شيخ از انتقاد و سرزنش بسيارى از متعصبان جامد  ـ  كه براى روحانيون ، دوستى با افراد غير مسلمان را روا نمى‏دانستند  ـ  سالم نماند . در عين حال ، شيخ طرف‏داران بسيارى هم داشت كه به رسالت وى ايمان داشتند و از او كاملاً دفاع مى‏كردند و طرف‏دار دوستى او با ريحانى بودند و اين دوستى را مانند دوستى سيد رضى و سيد مرتضى با آن صابئى مى‏دانستند كه كارش بدان جا منتهى شد كه اين دو برادر در مرگ وى ، آن دو مرثيه معروف را سرودند .

 

دفاع از عزادارى سنتى

كاشف الغطاء هنگامى كه شنيد آيت اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى به تأييد سيدمحسن امين در مورد تحريم قمه زدن و سينه‏زنى در ايام عاشورا ، فتوايى داده است ، رسما در برابر او ايستادگى كرد .

از آن سو ، فتواى آيت اللّه اصفهانى با مخالفت‏هاى فراوانى روبه‏رو گرديد و دشمنان آيت اللّه تلاش مى‏كردند اين مخالفت‏ها را تشديد كنند . از جمله كسانى كه حملات فراوانى به آيت اللّه داشت سيد صالح حلى بود كه از سكوت كاشف الغطاء كاملاً بهره‏بردارى كرد و سرانجام توانست در زمان مناسب حملات خود را به ثمر نشاند . طولى نكشيد كه آيت اللّه اصفهانى درگذشت ، ولى زنجيرزنى و سينه‏زنى هم‏چنان برجاى ماند و هر روز شكل كامل‏ترى به خود گرفت .

 

اعتراض به احمد امين

روزى در نجف در مجلسى كه كاشف الغطاء و استاد احمد امين حضور داشتند ، بودم . شيخ درباره مطالبى كه احمد امين در كتاب فجر الاسلام درباره شيعه نوشته بود ، به وى اعتراض كرد . سپس سخن به شعر كشانيده شد . احمد امين از شيخ در مورد تاريخ نظم يكى از قصيده‏هاى وى كه به هنگام سفر به مصر سروده بود و با حرف غين پايان مى‏يافت ، سؤال كرد . از جمله كلمات اين قصيده «بزوغ و نزوغ» بود . بزوغ به معناى طلوع و نزوع به معناى به تباهى كشيدن است . احمد امين سؤال كرد:

اين «بزوغ و نزوغ» كه شما در قصيده خود آورده‏ايد ، در چه زمانى بوده است ؟

شيخ گفت: پيش از بزوغ فجرالاسلام و نزوغ آن !

احمد امين خنديد و قسم خورد كه با اين سؤال قصد بدگويى نداشته است . شيخ هم او را تاييد كرد و گفت: من هم قصد بدگويى نداشتم ، مى‏خواستم شوخى كنم .

يك بار شيخ سفارش شخصى روستايى را كه بى‏سواد بلندهمت و باشهامت بود ، به سيدعباس شبر كرد و گفت: «انه أبي و لكنه أميّ ؛ او پدر من است ولى بى‏سواد است» .

 

برجستگى‏هاى ادبى

از برجستگى‏هاى ادبى او كه بدان شهرت داشت ، خلاصه‏گويى بود . وى در اين هنر به قدرى كامل بود كه شگفت هر كسى را برمى‏انگيخت . از خلاصه‏گويى‏هاى او قطعات جالبى به صورت مثل نقل شده است .

روزى شيخ از كوه «صافى» كه در كنار شهر «جباع» لبنان قرار دارد ، بالا مى‏رفت . بالاى اين كوه مدفن شخصى بزرگوار به نام «صافى» قرار دارد كه مردم درباره او فراوان سخن گفته و از كراماتش چيزها نقل كرده‏اند و محلى است كه غالباً مردم به قصد زيارت و ثواب به آنجا مى‏روند ، علاوه بر اينكه جاى خوش‏منظره و تماشايى نيز هست .

هنگامى كه شيخ از كوه بالا مى‏رفت تا آرامگاه صافى را از نزديك ببيند ، درباره صافى و ارزش معنوى او از وى سؤال كردند . شيخ كه خسته شده بود و مى‏خنديد ، گفت: «اى صافى ، چه قدر زحمت تو زياد و ثواب تو كم است !»

همين يك جمله كوتاه براى ايجاد خدشه به عقايد كسانى كه «صافى» را شخصيتى مقدس و داراى كرامت مى‏دانستند و براى او ارزش دينى قايل بودند ، كافى بود . از آن پس ، مردم جباع براى كسانى كه به قصد تقرب به زيارت صافى مى‏رفتند ، سخن كاشف الغطاء را تكرار مى‏كردند . «اى صافى ، چه قدر زحمت تو زياد و ثواب تو كم است !»

توانايى كاشف الغطاء در سرودن شعر ، كمتر از توانايى او بر نثر نبود . بسيارى از نامه‏هاى خصوصى او اشعارى را در بردارد كه به خاطر مناسبت‏هايى كه وجود داشته به طور بديهى آنها را سروده است و تمام ويژگى‏هاى بديع ، جناس ، توريه و امثال آن را دارا است . اين نامه‏ها نشان‏دهنده اسلوب‏هاى ادبى ارزشمندى است كه نظم و نثر را با هم گرد آورده و متأسفانه نشانه‏هايى از آن در اختيار ما قرار نگرفته است ؛ چون روش شيخ در نوشتن نامه اين نبوده كه نخست نامه را به صورت پيش‏نويس بنويسد و روى همين اصل ، كسانى كه توفيق مكاتبه با شيخ را داشته‏اند ، به اين گونه نامه‏ها علاقه فراوان از خود نشان مى‏دهند و آن را از گران‏بهاترين آثار ادبى كه مملوّ از نوآورى و نشان‏دهنده انديشه‏هاى بلند است ، به شمار مى‏آورند . اين نامه‏ها چيزى جز يك ادب روان نيست كه از نوك قلم به آسانى جارى مى‏شود ؛ همان گونه كه عسل از دريچه مشك  ـ  اگر آن را بگشايند  ـ  جريان مى‏بايد .

بسيار اتفاق مى‏افتاد كه من در كنار شيخ بوده‏ام و او مشغول نوشتن نامه براى كسى بود . من از فرصت استفاده مى‏كردم و از آن نامه‏ها مطالبى را يادداشت مى‏نمودم ، تا آنكه از اين طريق مطالب زنده و ارزنده فراوانى نزد من جمع گرديد . يكى از آن نامه‏ها را براى امين خالص فرستاده ، از وى دعوت نموده است كه چند روزى از فصل تابستان را نزد وى در شمال عراق به سر برد . آن روز امين خالص فرماندار كركوك بود . كاشف الغطاء در پاسخ وى اين نامه را نوشت . اين نامه از آثار ادبى بدون پيش‏نويس او است و از زيباترين چهره‏هاى هنرى برخوردار است و سرشار از مفاهيم بلند و انديشه‏هاى ادبى نسل گذشته مى‏باشد كه بسيارى از دانشمندان ادب تا امروز همواره از آن پيروى كرده‏اند . نامه اين است:

سلامى است از يك دل‏باخته ، نيايشى از يك دوست ، و درودى از يك مخلص .

نامه پرارزش تو به من رسيد . من همواره در انتظار آن بودم ، همانند بيمارى كه در انتظار درمان است يا همچون زمين خشكيده‏اى كه باران آسمان را انتظار مى‏برد . نامه‏ات آن خاطره‏هاى شيرين و آن لحظه‏هاى شادى‏بخش را كه گزيده دوران زندگى ، بلكه تمام دوران زندگى من بود ، براى من تجديد كرد . من هرگز تو را فراموش نكرده‏ام تا بگويم به وسيله نامه‏ات تو را به ياد آوردم .

... راستى ، چقدر اين اندام لاغر من كه همچون چوب خلال گرديده يا از عالم مثال آمده است ، به استفاده از آن منظره‏هاى زيبا نيازمند است ! منظره‏هايى كه در نامه‏ات به آنها اشاره كرده‏اى . نامه‏اى كه كلماتش  از آن شكوفه‏ها بهره گرفته و مفاهيم استوارش از آن صخره‏ها و سنگ‏ها ، و روانى اسلوبش از نسيم سحرگاهان الهام يافته است . در حقيقت آن شكوفه‏ها چيزى جز خوى ارزشمند تو ، و آن نهرهاى گوارا چيزى جز سرشت تو ، و آن گل‏هاى بابونه و لاله و نرگس چيزى جز سخنان تو ، و آن بوستان‏هاى پردرخت چيزى جز نهاد تو نيست .

آرى ، چقدر به استفاده از شهر و ديدار و سخن تو نيازمندم ، ولى كجا مى‏توانم به اين آمال و آرزوها برسم و طاير پرشكسته چگونه پرواز كند ؟ !

 

اهم بامر والليالى كانما

 تطاردنى عن نيله واطارد

 

 

شهـامت

كاشف الغطاء در جرئت و شهامت به مرحله‏اى بود كه از هيچ‏كس بيم نداشت و براى هيچ قدرت‏مندى  ـ  اگر از راه منطقى و درست كناره گرفته بود  ـ  ارزش قايل نبود ، و اگر در برخى موارد روش خود را تغيير مى‏داد و يا از تصميم منصرف مى‏شد ، به خاطر ترس از اين و آن نبود بلكه فقط به خاطر مصلحتى بود كه در آن مى‏انديشيد ، وگرنه او كسى بود كه از قضاوت مردم يا فشار حكومت ستمكار هيچ‏گونه واهمه‏اى نداشت . اين جرئت و جسارت همواره با رشد وى فزونى مى‏يافت و به همين سبب دولت در ادوار گوناگون خود براى آن حساب قايل بود .

 

اصلاح منبر و تبليغات

روزى من تصميم گرفتم از طريق روزنامه الهاتف تأسيس سازمانى را براى كنترل گويندگان مذهبى از نظر علمى ، اعلان كنم ؛ زيرا كار به جايى رسيده بود كه برخى از بى‏سوادان بر منبر مى‏رفتند و سخنانى راست و دروغ به هم مى‏بافتند و به خدا و پيامبر و اولياى خدا دروغ مى‏بستند . من نزد شيخ آمدم تا درباره اين گروه كه بدين كيفيت سخنرانى مى‏كنند و خود شيخ نيز مكرر چنين سخنرانى‏هايى را مى‏شنيد ، از وى نظرخواهى كنم . ديدم نزديك است شيخ از شدت خشم منفجر شود ، او جام خشمش را بر سر آنان و بر سر كسانى كه اين گونه افراد را براى سخنرانى در خانه‏هايشان دعوت مى‏كنند ، فرو ريخت . بالأخره از شيخ خواستم در اين باره چيزى بنويسد . شيخ نظريه خود را در اين باره نوشت و گوش دادن به اين سخنرانى‏ها و حضور در مجالس آنان را از كارهاى حرامى كه دين به هيچ وجه ارتكاب آن را جايز نمى‏داند ، قلمداد كرد و در همين فتوا شرايط يك سخنران و ويژگى‏هاى او را به طرز زيبايى مشخص ساخت ، بدون اينكه به قضاوت مردم كمترين اهميتى بدهد و يا از مسايلى كه ممكن بود براى او پيش بيايد ، بيم داشته باشد .

از آنجا كه من به خاطر فراوان بودن تعداد اين بى‏سوادان كه بعدها دشمن سرسخت روزنامه مى‏شدند و اين مسئله را مهم مى‏دانستند ، براى دستيابى به نويسندگان زبردست و همكارانى كه بتوانند در اين يورش با من مساعدت داشته باشند ، دل را به دريا زدم . خوشبختانه برخى از روحانيون روشن‏فكر راه اين يورش را براى من صاف كردند و گروه «منتدى النشر» از طليعه‏داران اين انديشه بودند . در ميان آنها شيخ محمد شريعت از همه استوارتر و پرجرئت‏تر بود . البته بعدا شيخ محمدعلى يعقوبى (سخنران معروف) با كاشف الغطاء ملاقات كرد و او را قانع ساخت كه آن فتوا را از من بگيرد ؛ در صورتى كه اگر آن فتوا منتشر مى‏شد ، گام مثبت ديگرى به گام‏هاى كاشف الغطاء در ميدان اصلاحات دينى و اجتماعى افزوده مى‏گرديد .

 

مصلح بزرگ

كاشف الغطاء از نظر دانش و ادب و هنر شخصيتى منحصر به فرد بود ، او يك رهبر روحانى كم‏نظير و مصلحى بزرگ بود كه تاريخ بايد زمانى طولانى را پشت سر بگذارد تا در ميان روحانيون فردى را مانند وى بيابد و شايد هم به يافتن چنين كسى موفق نشود . كمتر ديده شده است كه يك شخصيت روحانى جامع ويژگى‏هايى باشد كه در جهان عرب و جهان اسلام منحصر به فرد باشد . كاشف الغطاء اين گونه بود ؛ زيرا او يك رهبر روحانى بود كه در زمينه فقه و علوم مربوط به آن ، از اطلاعات وسيعى برخوردار بود و بسيارى از علما از جمله آيت اللّه سيدمحسن حكيم مراحل عالى دروس خود را نزد وى به پايان رسانيدند . سخنرانى بود كه از نظر فصاحت و بلاغت و نفوذ در دل‏ها كم‏نظير بود . در دنياى ادب  ـ  اعم از نظم و نثر  ـ  از بزرگ‏ترين استادان به شمار مى‏رفت . سخنانش نمكين و همراه با ويژگى‏هاى هنرى بود . خلاصه ، هرچه درباره شخصيت وى بگوييم كم گفته‏ايم .

كوتاه سخن آنكه خاندان كاشف الغطاء نوابغ بسيارى از اهل دانش و ادب به جامعه تحويل داد ، ولى شيخ محمد حسين كاشف الغطاء از جمله كسانى بود كه نجف در طول تاريخ خود او را به عنوان بزرگ‏ترين شخصيت علمى به جامعه تحويل داد .



[1]  آواى بيدارى: ويژه‏نامه روزنامه جمهورى اسلامى...   ، ص115  ـ  117 .

 

 
امتیاز دهی
 
 

 
خانه | بازگشت | حريم خصوصي كاربران |
Guest (PortalGuest)

دبيرخانه كنفرانس‌هاي بين‌المللي
مجری سایت : شرکت سیگما